خرید بک لینک
زان زخمه او همیشه این چنگ پس تن تن و بس ترنگ دارد هر ذره که پای کوفت با ما از مشرق چرخ ننگ دارد هر جان که در این روش بلنگد جان تو که عذر لنگ دارد زیرا کاین بحر بس کریمست آن نیست که او نهنگ دارد سگ طبع کسی که با چنین شیر او سرکشی پلنگ دارد سنگین جانی که با چنین لعل سودای کلوخ و سنگ دارد خامش کن و جاه گفت کم جوی کاین جاه مزاج بنگ دارد 695 این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درخت های سبزند بویی ز بهار ما ندارد جان تو چو گلشنست لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحریست دل تو در حقایق کو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرارست والله که قرار ما ندارد جانی که به هر صبوح مستست بویی ز خمار ما ندارد آن مطرب آسمان که زهره ست هم طاقت کار ما ندارد از شیر خدای پرس ما را هر شیر قفار ما ندارد منمای تو نقد شمس تبریز آن را که عیار ما ندارد 696 بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بی تو طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت افسوس که آن دگر ندارد می گوید دست جام بخشش ما بدهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آب حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان را دهیم برگی زان برگ که شاخ تر ندارد آن ها که ز ما خبر ندارند گویند دعا اثر ندارد نزدیک آمد که دیده بخشیم آن را که به ما نظر ندارد خاموش که مشکلات جان را جز دست خدای برندارد 697 دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد بی ماه تو شب سیه گلیمست این دارد و آن و آن ندارد دارد ز ستاره ها هزاران بی ماه چراغدان ندارد بی گفت تو گوش نیست جان را بی گوش تو جان زبان ندارد وان جان غریب در تظلم می نالد و ترجمان ندارد لیکن رخ زرد او گواهست و اشکی که غمش نهان ندارد غماز شوم بود دم سرد آن دم که دم خران ندارد اصل دم سرد مهر جانست کان را مه مهر جان ندارد

برچسب: نویسنده: faryad تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 11:39

صفحه بندی